تبلیغات
سوسا وب تولز - ابزار رایگان وبلاگ
دریافت کد ابزار آنلاین
بلاگ گروه مترجمین ایران زمین
باری که بر دوش ماست... - قسمت سوم...به قران قسم نخور
باری که بر دوش ماست...
حالا موسم فتح ماست.بسم الله...
صفحه نخست         تماس با مدیر         پست الکترونیک        RSS         ATOM

.

فردا صبح روز سوم، آب و بنزین هم تمام شد.

همه وحشت‌زده و ناامید شده بودیم. من به عنوان روحانی


کاروان و کسی که سفرهای زیادی به خانه خدا آمده بودم گفتم:


«این اصغرآقا بود که ما را به اینجا کشانید و گناه بزرگی را انجام داد.


اما چاره‌ای هم نیست، بیاید همگی به امام زمان(ع) متوسّل شویم


. اگر آن بزرگوار ما را از این بیابان هلاکت نجات بخشید، زهی سعادت و خوشبختی،


اما اگر به فریاد ما نرسد همگی در این بیابان مُرده، طعمه حیوانات خواهیم شد.


بیایید قبل از آن که بی حال شده و دست و پایمان بی‌رمق بیفتد،


هر کس برای خود گودالی حفر کند و در آن گودال برود که اگر


مرگ به سراغ ما آمد، در آن گودال‌ها جان بدهیم و حداقل بدن


ما طعمه حیوانات نشود و با گذشت زمان، باد وزیده و شن‌ها


را روی ما بریزد و در زیر شن‌ها مدفون شویم.


همه مشغول شدند و هر یک برای خود قبری کند و در این حال به حاجیان گفتم:


جلوی قبر خود بنشینند تا به چهارده معصوم(ع) توسّلی بجوییم


و خودم شروع به خواندن دعای توسّل کردم. ابتدا به رسول خدا(ص)،


بعد به حضرت زهرا(س) و سپس به سایر امامان(ع)،


وقتی به امام عصر(ع) رسیدم، روضه‌ای خواندم و گریه زیادی کردیم.


در این حال الهام شدم که همه با هم «آقا» را با این ذکر بخوانیم:


« یا فارس الحجاز أدرکنا، یا اباصالح المهدی ادرکنا،


یا صاحب‌الزمان ادرکنا» همه با حال ناامیدی و گریه و


زاری این ذکر شریف را تکرار می‌کردیم و آقا را صدا می‌زدیم.


به حاجیان گفتم: « با خدا قرار بگذارید که اگر نجات یافتیم


همه اموالی که به همراه داریم در راه خدا انفاق کنیم،


با خدا عهد ببندیم که اگر نیازمندی به ما مراجعه کرد در


حقّ او کوتاهی نکنیم و بقیه عمرمان را در برآوردن


نیازهای مردم کوشا و ساعی باشیم».


بعد از توسّل و توجّه، هر کسی مشغول راز و نیاز با خدای خود شده،


من هم از جمع، جدا شدم و پشتِ تپه کوچکی رفتم و با


خدای خود سخنانی گفتم که بماند. به امام زمان عرضه داشتم:


«آقا جان اگر الان به فریاد ما نرسی، پس کی و کجا به فریادمان خواهی رسید»


گریه و توسل عجیبی داشتم که قابل توصیف نیست.


در مدّت عمرم چنین حالت شیرینی چه قبل و چه بعد از آن حادثه،


دیگر در من پیدا نشد.


در حال توسّل و تضرّع بودم که ناگهان آقایی در شکل و شمایل یک مرد عرب،


به همراه هفت شتر که بارهایی بر آنان بود، در برابرم ظاهر شد.


با آن‌که بیابان صاف و همواری در مقابل من بود و همه چیز از


مسافت دور قابل رؤیت و دیدن بود، اما من آمدن او را ندیدم و متوجّه نشدم.


خیال کردم از عرب‌های حجاز است و احیاناً شتربانی است


که همراه شترهایش به مسافرت می‌رود و یا شاید رهگذری است


که تصادفاً از این بیابان عبور می‌کرده است. با دیدن او


به حدّی خوشحال شدم که از شادی در پوست خود نمی‌گنجیدم.


 با دیدن او خود را در جَریه که مرز میان عربستان و عراق بود می‌دیدم.

 با خود گفتم: این آقا حتماً راه رسیدن به «جریه» را می‌داند و

 ما را راهنمایی خواهد کرد...




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 4 تیر 1394 :: نویسنده : دختر محجبه و پسر فدایی سید علی
شنبه 1 مهر 1396 07:31 ب.ظ
With havin so much written content do you ever run into any issues of plagorism or copyright violation? My site has a lot of completely unique content I've either written myself or
outsourced but it appears a lot of it is popping it up all over the internet
without my permission. Do you know any methods to help stop content from being stolen? I'd really appreciate it.
پنجشنبه 23 شهریور 1396 11:00 ب.ظ
This piece of writing will assist the internet visitors for building up new website or even a
weblog from start to end.
یکشنبه 15 مرداد 1396 01:05 ق.ظ
Excellent blog here! Also your web site so much up
very fast! What web host are you the use of?

Can I get your associate link to your host?
I want my site loaded up as fast as yours lol
جمعه 22 اردیبهشت 1396 12:13 ق.ظ
I need to to thank you for this fantastic read!!
I certainly enjoyed every bit of it. I've got you bookmarked
to check out new stuff you post…
جمعه 8 اردیبهشت 1396 04:22 ب.ظ
It is the best time to make some plans for the future and it is
time to be happy. I've read this post and if I could I want to suggest you few interesting
things or advice. Perhaps you can write next articles referring
to this article. I desire to read more things
about it!
شنبه 12 فروردین 1396 08:52 ب.ظ
I am regular reader, how are you everybody? This paragraph posted at this web
page is actually good.
پنجشنبه 4 تیر 1394 12:53 ب.ظ
برای رسیدن به قله کوه قبل از برداشتن هر ابزاری اول اراده ات را در کوله ات بگذار ...

سلام
پیش من هم بیاین خوشحال میشم
پنجشنبه 4 تیر 1394 12:36 ب.ظ
برای رسیدن به قله کوه قبل از برداشتن هر ابزاری اول اراده ات را در کوله ات بگذار ...

سلام
پیش من هم بیاین خوشحال میشم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ

صفحه ای دقیقا با همین اسم (باری که بر دوش ماست)

در شبکه اجتماعی فیس بوک ساخته شده توسط برادرم.

خواستم با ساختن این وب بتونم کمکش کنم.

اگه به فیس بوک دسترسی دارید که برید و همراهیش کنید.

اگرم نه که من اینجا نویسنده قبول میکنم.

خودتون میدونید که منبع جنگ نرم و سنگرای دشمن همین فیس بوکه.

پس در جهت رضای خدا ،نگه داشتن دین اسلام ،رضای ائمه

نابودی دشمنان دست به کار شیدو آستیناتونو بالا بزنید.

یا علی مدد
مدیر وبلاگ : دختر محجبه و پسر فدایی سید علی
نظرسنجی
نظرتون درباره وبلاگ چیه؟






جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
class="ashoora_tool_link">جنگ دفاع مقدس

Content on this page requires a newer version of Adobe Flash Player.

Get Adobe Flash player



دریافت کد پلیر

ما ایستاده ایم

یه پلاک